1
شاید عینی ترین و مادی ترین جایی که می توان آثار اعمال قدرت را دید، بدن باشد. تن های ما جایی است که تمام ایدئولوژی ها و تمام قدرت ها، خودشان را بر آن سوار میکنند. شاید تا حدی پارادوکسیکال به نظر بیاد وقتی این نزدیک ترین و شخصی ترین چیز ما در واقع محمل دورترین و عمومی ترین نیروهاست.بی جهت نیست که فوکو از "بدنهای مطیع" یاد میکند، که در واقع ابژه ی قدرت اند.بدن های مطیع باید گوش به فرمان رییس باشند و دست از پا خطا نکنند. از آنهم بیشتر، بدن های مطیع اساسا نباید چیزی از خود بدانند، باید تنها چشم به دهان طبیب داشته باشند تا بگوید درمان چیست. از همین رو کنترل بدنها از مهمترین سیاست های هر حکومتی است.
2
دوازده سالم بود که وارد مدرسه راهنمایی امام صادق شدم. تا پایان دوره پیش دانشگاهی، یعنی وقتی نوزده ساله شدم همان جا درس خواندم و البته تربیت شدم. یادم هست ناظم مدرسه به چند نکته خیلی حساس بود. یکی موی سر بود که نباید غیر معمول می بود و دیگری هم شلوار تنگ بود که نباید می پوشیدیم.البته من بدنی مطیع تر از این حرفها داشتم که ناظم بخواهد به آن گیر بدهد. حتی خودم پیش قدم میشدم و تا اول دبیرستان دکمه بالای لباس مردانه ای که غالبا روی شلوارم می انداختم را می بستم. اما سیاست کنترل بدن به همین جا ختم نمی شد.آنها بدنی مطیع تر میخواستند: گوش مان و چشمانمان را نیز می خواستند. گوش من هرگز تا اواخر دوره دبیرستان موسیقی ای که رنگ و بوی غنا داشته باشد نشنید. یادم هست یکی از دغدغه هایم این بود که وقتی سوار تاکسی میشوم، اگر راننده آهنگ گذاشته بود، چه کار کنم. البته معمولا از اول تا آخر مسیر خودم را با صلوات فرستادن مشغول میکردم که خدانکرده صدای نوار توی گوشم نرود.
اما قضیه چشمها تا حدی متفاوت بود. یاد میگرفتیم که چطور خیلی چیزها را نبینیم، و از همه مهمتر چطور جنس مخالف را نبینیم (و البته بیش از همه جنس مخالفی که بدنی سرکش تر از دیگر همجنسان خود داشت). د
3
اوایل که وارد دانشگاه شده بودم اگرچه بدنی بسیار مطیع داشتم، اما در واقع نه از بدن خود چیزی می دانستم و نه از جنس مخالف.همان اوایل از دختری خوشم می آمد ولی هر وقت بهم میرسیدیم مسیرم را عوض میکردم که با او روبرو نشوم. دراصل نمی دانستم چه برخوردی باید بکنم، معمولا هل میشدم. چیزی که وجود داشت این بود که مطمئن بودم او برای ما "دیگری" است. دیگری ایست که دیگر بودنش بخاطر دیگرجنس بودنش است.و از اینجا بود که خط تمایزی میان"ما" و " آنها" کشیده شد. در این میان کافی بود این دیگری، بدنی نامطیع داشته باشد، آنگاه این تمایز دوچندان میشد.
4
مدرسه امام صادق از این حیث حایز اهمیت است که ارگان آموزشی طبقه متوسط سنتی ایران است. در واقع سیاست های امام صادقی در بسیاری از موارد سیاست های کلان کشور بوده است. به نحوی میتوان گفت اقتدار پساانقلابی در این سیاست ها متجسد میشد. از همین روست بسط تمایز میان "ما" و "آنها". به همین خاطر از درون اقتدار پساانقلابی اتوبوسهای جداگانه تولید میشود که جلو مکانی برای "ما" و عقب مکانی برای "آنها"ست.مترویی که واگنی برای ما و واگنی برای آنها دارد.استادیومی که فقط برای ماست و آنها ندارند.دوچرخه ای که ما می توانیم سوار بشیم، اما آنها، نه. حتی می توان انتظار داشت که اگر حواشی بگذارند، چندی دیگر دانشگاه و پیاده رویی برای ما و دانشگاه و پیاده رویی برای آنها بسازند.
5
جامعه بسان یک کل، ساختاری تام ندارد.( وام گرفته شده از مفهوم نهاد تام گافمن، که بر نهادهایی اشاره دارد که در آن کنترل فضا کاملا در دست صاحبان آن است و عملا امکان خلاقیت سوژه امری ممتنع است) بنابراین همواره در گوشه و کنار، بدنهایی پیدا میشوتد که خیلی مطیع نباشند و به تمایز ما و آنها باور نداشته باشند. از آنجاییکه سیاست پساانقلابی رابطه خوبی با بی نظمی ندارد، معمولا بدنهای نامطیع را جریمه میکند. جالب اینکه در این مورد هم سخت ترین جرایم برای بدنهاییست که برخورد میان ما و آنهاشان در مادی ترین نوع خود باشد. جایی که تن های پوست و استخوان دار باهم برخورد پیدا میکنند. گویی که تمامی سیاست جدایی ما و آنها برای پیشگیری از لحظه دهشتناک برخورد تن هاست. در اینجا تاریخ هزار و چهارصد ساله نیز به کمک سیاست پساانقلابی می آید تا تن های نامطیع را، تن هایی که پندار ناصواب شخصی بودن در سر داشتند را به اشد مجازات رساند تا درسی باشد برای تن های دیگر.
6
اینجا که هستم توی یه خوابگاه دانشجویی مختلط زندگی میکنم. توی طبقه ای که "من" هستم، پنج " دیگر"ی هم زندگی میکند. نه تنها خوابگاه "ما" از "آنها" جدا نیست، که اساسا چیزی به نام "ما" و "آنها" وجود ندارد. اینجا "همه" دوچرخه سواری میکنند، "همه" سوار بر یک واگن میشوند و " همه" یک مدرسه میروند.
7
اینجا پشت درب هیچ دستشویی ای فحش نمی نویسند، اینجا به ندرت توی خیابان یا اتوبوس کسی به کسی تیکه جنسی می اندازد. اینجا بسیار کمتر در فضای عمومی چشمها روی بدن های دیگری میچرخد.اینجا روزهای آخر هفته گروه دختران تا دیر وقت بیرون از خانه هستند، بی آنکه ترس از قدم زدن در خیابان داشته باشند.
اینجا بیشتر آدمها "انسان" هستند، پیش از آنکه دختر باشند یا پسر
kheily jalebe ke bad az in hame sal, ba vojude ala'egh,bavarha,arzesh'ha va tafakorate motefavet, dar in zamine hamamun be ye natijeye vahed residim Iman
پاسخ دادنحذفمن یکی از همون "دیگری" ها هستم.با اینکه همیشه به مدرسه های معمولی رفتم و از نوع مذهبی که شما رفتی نبود اما توی همون مدارس معمولی هم طوری با ما رفتار می کردن که ما نه تنها بین "ما" و "دیگری" مرز داشتیم که حتی تنهای نافرمان مدرسه هم تن ما رو به لرزه می انداختن.همین شد که ما "دیگری"ها گاهی اشتباهات مخربی در زندگی مون کردیم که تا ابد مثل شما همینطور هر از گاهی پسماندهای ذهنی مون فوران می کنه و لحظه ی حالمون رو تلخ و خراب میکنه.
پاسخ دادنحذفممنون از کامنتتون. واقعیت اینه که معمولا نظرات و ایده های ما از تجربیات روزمره مون بیرون میاد. به همین جهت من واقعا وقتی شما از تنهای نافرمانی که تن شما رو بلرزه در آوردند صحبت میکنید، درکی ندارم. خیلی ممنون میشم اگه بتونید یه توضیح مختصری در این باره بدید.
پاسخ دادنحذفایمان