۱- بارها در مباحثات روزمره مان این استدلال را شنیدیم که "هنوز وقتش نشده" یا "نیاز به زمان داره". مخصوصا وقتی که بحث به مقایسه وضعیت ایران با دیگر کشورها میکشد و پای تاریخ غرب و شرق به میان می آيد: اینکه "رنسانس در غرب فلان قرن طول کشید و ما هم باید این زمان را طی کنیم " از جمله آشناترین جملات برایمان است. گویی "زمان"، حلال مشکلات است و تا سپری نشود کار از پیش نمی رود. این نوع برداشت از مفهوم زمان در تحلیل جنبش سبز نیز به کرات دیده می شود. بویژه هنگامی که جنبشهای مصر و تونس به موفقیت هایی دست یافتند، داروی زمان راهگشای عدم موفقیت های جنبش سبز قلمداد شد ( منظور عدم موفقیت های نهادی-ساختاری است). گویی که ما باید به "انتظار" بسط جنبش در لایه های مختلف اجتماعی بنشینیم و بعد، "زمانی" که توسعه آن به حد مطلوبی رسید، "بزنگاه تاریخی" ایران زمین "فرا می رسد". بر اساس این نگاه همه ی تغییر در زمان رخ می دهد.
۲- اما این برداشت از زمان اثراتی بر فهم ما از "فضا" نیز دارد. در اینجا فضا، بصورت "هر آنچه زمان نیست" فهمیده میشود. یعنی "نه-زمان". به عبارتی فضا برشی عمودی از روندهای زمانی است. انگار که تاریخ را برش زده ایم. انگار که جهان را از حرکت بازایستانده ایم و داریم بدان نگاه میکنیم. بهمین نسبت میتوان از شکلگیری دوگانه ها سخن گفت: زمان در برابر مکان. تاریخ در برابر جغرافیا. فرآیند های تاریخی در برابر ساختارهای جغرافیایی. از این رو فضا بسان نفی زمان فهمیده میشود.
۳- هنری برگسون زمان را منبع تولید امر جدید میداند. از نگاه وی تغیرات صرفا از پس فرآیندهای تاریخی حاصل میشود. از این زاویه زمان یعنی حرکت، یعنی جنبش. در این میان، اما، فضا چیزی جز سکون و رخوت نیست. امری که عقیم بودنش مانع از زایش امر جدید میشود. این دقیقا همان نگاهی است که ساختارگرایان نیز بر اساس آن می اندیشند. کسانی مثل لوی اشتروس که فضا را همچون ساختاری ایستا و فیکس درک میکنند. در تحلیل نهایی می توان گفت اینان فضا را بسان "نقشه" جغرافیایی مفهوم پردازی میکند. نقشه ای که "بازنمای" فضاهای واقعی است. بنابراین در نگرش ساختارگرایانه، فضا چیزی جز بازنمای "فضای واقعی" نیست.
۴- اما مفهوم سازی زمان و فضا بدین شکل، پیامدی ناامیدکننده نیز در حوزه سیاست دارد. اگر سیاست را عرصه تلاش برای تغیر و یا حفظ قدرت بدانیم، امر سیاسی تنها جایی معنا پیدا میکند که امکان تغیر وجود داشته باشد. از اینرو نگاه برگسونی و یا ساختارگرایانه به فضا، آن را از امکان امر سیاسی تهی میکند. چرا که فضا از تولید امر جدید ناتوان است. از پس همین نگاه است که رویکرد "الان وقتش نیست" مبین وضع کنونی میشود. بر اساس همین رویکرد من گفته مکرر پدرم را بیاد می آورم که همیشه در مقابل علاقه من به کنشگری سیاسی میگفت "تو باید درست رو بخونی. جامعه ایران هنوز به بلوغ نرسیده٫ هروقت "وقتش شد" اونوقت به یک آدم باسواد بیشتر نیاز داره." گویی که باید به انتظار زمان موعود بنشینیم. گویی که فضا نازاست و باید به تمنای زمان بنشیند تا زودتر بگذرد.
۵- برخلاف این نگاه، فضا را میتوان بشکل دیگری نیز مفهوم سازی کرد. به شکلی که آنرا در مقابل زمان ننشانیم. به شکلی که اساسا دوگانه زمان/فضا جای خود را به یک مفهوم بدهد : زمان-فضا. این نوع برداشت، فضا را چیزی جدا از زمان در نظر نمی گیرد. هر تغییر در فضا پیامدی در زمان دارد و بالعکس. زمان و فضا در هم تنیده میشوند. در این فضا-زمان، ما بسان عاملانی فعال حضور داریم. در اینجا فضا، دیگر صرف بازنمایی نیست، بلکه خود فضای واقعی است. فضایی که در آن زندگی جریان دارد و گروهها و انسانهای مختلف در آن زیست میکنند. به عبارتی فضا ی واقعی، فضای تفاوت هاست، فضای چندگانگی هاست. همین چندگانگی نیز موتور محرکه آن است. چندگانگی ای که از بستر تفاوت های میان افراد و گروهها برمی خیزد. چندگانگی ای که خود منبع تکاپو و جنبش است. چندگانگی ای که در مقابل دستهای یکسان ساز قدرتها می ایستد. هرچه دستگاههای بازنماکننده ی حکومت ( اعم از تلویزیون٫ روزنامه٫ سخنرانی و ...) سعی در نشان دادن یکسانی و همگونی دارد، اما فضای واقعی با نشان دادن چندگانگی اش مقاومت میکند. این فضا، خود منبع تغییر است. در این فضای واقعی ما حضور داریم و باید حضور داشته باشیم. ما باید با تمام تفاوت هایمان حاضر شویم تا تغیر حاصل شود، تا " وقتش را برسانیم".