۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

بر علیه رویکرد "وقتش نیست" - خوانشی مسی ای از فضا

۱- بارها در مباحثات روزمره مان این استدلال را شنیدیم که "هنوز وقتش نشده" یا "نیاز به زمان داره". مخصوصا وقتی که بحث به مقایسه وضعیت ایران با دیگر کشورها میکشد و پای تاریخ غرب و شرق به میان می آيد: اینکه "رنسانس در غرب فلان قرن طول کشید و ما هم باید این زمان را طی کنیم " از جمله آشناترین جملات برایمان است. گویی "زمان"، حلال مشکلات است و تا سپری نشود کار از پیش نمی رود. این نوع برداشت از مفهوم زمان در تحلیل جنبش سبز نیز به کرات دیده می شود. بویژه هنگامی که جنبشهای مصر و تونس به موفقیت هایی دست یافتند، داروی زمان راهگشای عدم موفقیت های جنبش سبز قلمداد شد ( منظور عدم موفقیت های نهادی-ساختاری است). گویی که ما باید به "انتظار" بسط جنبش در لایه های مختلف اجتماعی بنشینیم و بعد، "زمانی" که توسعه آن به حد مطلوبی رسید، "بزنگاه تاریخی" ایران زمین "فرا می رسد". بر اساس این نگاه همه ی تغییر در زمان رخ می دهد.

۲- اما این برداشت از زمان اثراتی بر فهم ما از "فضا" نیز دارد. در اینجا فضا، بصورت "هر آنچه زمان نیست" فهمیده میشود. یعنی "نه-زمان". به عبارتی فضا برشی عمودی از روندهای زمانی است. انگار که تاریخ را برش زده ایم. انگار که جهان را از حرکت بازایستانده ایم و داریم بدان نگاه میکنیم. بهمین نسبت میتوان از شکلگیری دوگانه ها سخن گفت: زمان در برابر مکان. تاریخ در برابر جغرافیا. فرآیند های تاریخی در برابر ساختارهای جغرافیایی. از این رو فضا بسان نفی زمان فهمیده میشود.

۳- هنری برگسون زمان را منبع تولید امر جدید میداند. از نگاه وی تغیرات صرفا از پس فرآیندهای تاریخی حاصل میشود. از این زاویه زمان یعنی حرکت، یعنی جنبش. در این میان، اما، فضا چیزی جز سکون و رخوت نیست. امری که عقیم بودنش مانع از زایش امر جدید میشود. این دقیقا همان نگاهی است که ساختارگرایان نیز بر اساس آن می اندیشند. کسانی مثل لوی اشتروس که فضا را همچون ساختاری ایستا و فیکس درک میکنند. در تحلیل نهایی می توان گفت اینان فضا را بسان "نقشه" جغرافیایی مفهوم پردازی میکند. نقشه ای که "بازنمای" فضاهای واقعی است. بنابراین در نگرش ساختارگرایانه، فضا چیزی جز بازنمای "فضای واقعی" نیست.

۴- اما مفهوم سازی زمان و فضا بدین شکل، پیامدی ناامیدکننده نیز در حوزه سیاست دارد. اگر سیاست را عرصه تلاش برای تغیر و یا حفظ قدرت بدانیم، امر سیاسی تنها جایی معنا پیدا میکند که امکان تغیر وجود داشته باشد. از اینرو نگاه برگسونی و یا ساختارگرایانه به فضا، آن را از امکان امر سیاسی تهی میکند. چرا که فضا از تولید امر جدید ناتوان است. از پس همین نگاه است که رویکرد "الان وقتش نیست" مبین وضع کنونی میشود. بر اساس همین رویکرد من گفته مکرر پدرم را بیاد می آورم که همیشه در مقابل علاقه من به کنشگری سیاسی میگفت "تو باید درست رو بخونی. جامعه ایران هنوز به بلوغ نرسیده٫ هروقت "وقتش شد" اونوقت به یک آدم باسواد بیشتر نیاز داره." گویی که باید به انتظار زمان موعود بنشینیم. گویی که فضا نازاست و باید به تمنای زمان بنشیند تا زودتر بگذرد.

۵- برخلاف این نگاه، فضا را میتوان بشکل دیگری نیز مفهوم سازی کرد. به شکلی که آنرا در مقابل زمان ننشانیم. به شکلی که اساسا دوگانه زمان/فضا جای خود را به یک مفهوم بدهد : زمان-فضا. این نوع برداشت، فضا را چیزی جدا از زمان در نظر نمی گیرد. هر تغییر در فضا پیامدی در زمان دارد و بالعکس. زمان و فضا در هم تنیده میشوند. در این فضا-زمان، ما بسان عاملانی فعال حضور داریم. در اینجا فضا، دیگر صرف بازنمایی نیست، بلکه خود فضای واقعی است. فضایی که در آن زندگی جریان دارد و گروهها و انسانهای مختلف در آن زیست میکنند. به عبارتی فضا ی واقعی، فضای تفاوت هاست، فضای چندگانگی هاست. همین چندگانگی نیز موتور محرکه آن است. چندگانگی ای که از بستر تفاوت های میان افراد و گروهها برمی خیزد. چندگانگی ای که خود منبع تکاپو و جنبش است. چندگانگی ای که در مقابل دستهای یکسان ساز قدرتها می ایستد. هرچه دستگاههای بازنماکننده ی حکومت ( اعم از تلویزیون٫ روزنامه٫ سخنرانی و ...) سعی در نشان دادن یکسانی و همگونی دارد، اما فضای واقعی با نشان دادن چندگانگی اش مقاومت میکند. این فضا، خود منبع تغییر است. در این فضای واقعی ما حضور داریم و باید حضور داشته باشیم. ما باید با تمام تفاوت هایمان حاضر شویم تا تغیر حاصل شود، تا " وقتش را برسانیم".


۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

هویت و مسولیت

۱- در یک تعریف کلاسیک٫ هویت بسان چیزی از پیش تعیین شده و حی وحاضر فهمیده میشود. از این زاویه ما بعنوان افرادی دیده میشویم که به سبب به دنیا آمدن در یک جغرافیای مشخص٫ وارث باورها٫ ارزشها و منشهای گره خورده با آن مکان نیز هستیم. چند نکته در این نوع مفهوم سازی کلاسیک از هویت وجود دارد. نخست اینکه نوعی ذات باوری در آن نهفته است. گویی که هویت ایرانی دارای ذاتی است که در رگ و پوست تک تک ایرانیها حک شده (احتمالا دو مولفه ی برسازنده این ذات٫اسلامیت و ایرانیت است). بهمین منوال ما هستی خود را با این ذات یکی میدانیم. نکته دوم اینکه نوعی طرز تلقی نسبت به مفهوم مکان در این نوع تعریف از هویت وجود دارد. جدا از اینکه هویت یک مکان همچنان از همان زاویه دید نگریسته میشود (یعنی هویتی حی و حاضر و از پیش داده شده)٫ هویت افراد نیز پیوندی پاک با مکان برقرار میکند. تاکید در اینجا همه بر پاک بودن این پیوند است. گویی مکانی که ما در آن متولد شده ایم ( ایران) پاک و شریف است و همواره هویتش تحت حمله مکان های دور. از همین رو از وقتی که بدنیا آمده ایم تحت این روایت غالب بوده ایم که باید از امر لوکال در مقابل حملات امر گلوبال محافظت کنیم. گویی امر لوکال همتراز است با اصالت و اصیل بودگی. بنابراین این نوع مفهوم سازی هویت همراه با دوگانه لوکال/ گلوبال٫‌مکان نزدیک/مکان دور است. از همین رو روایت هایی نیز که بر فروگذاردن امر لوکال و فراآوردن امر گلوبال تاکید داشتند ( گفتمان تقی زاده ها) و یا روایتهایی که بر درآمیختن این دو نظر دارند ( گفتمان تجمیع سنت با مدرنیته) همچنان به تمایز امر لوکال و گلوبال قایل اند و در این چارچوب می اندیشند.
۲- سعی من در اینجا بازمفهوم سازی هویت است. بنابراین تلاش میکنم صورتبندی جدیدی از مفهوم هویت ارایه دهم که آنرا چنان امری سیال و درحال شدن می فهمد. سنگ نخستین این نوع نگاه بر "رابطه ای" دانستن مفهوم مکان٫ و به طریق اولی رابطه ای دانستن هویت مکان٫ بنا شده است. بدین شکل که مکان را محصولی اجتماعی از کنشهای متقابل و روابط درونی افراد میداند. بهمین ترتیب میتوان از رابطه ای بودن پیوند میان هویت و مکان سخن گفت. به این معنا که هویت یک مکان بیش از اینکه از پیش تعین شده و حاضر باشد از تقاطع کنشها و روابط متقابل سوژه ها بوجود می آيد. بنابراین آنچه هویت یک مکان را تعریف میکند بیش از آنکه تاریخ آن مکان باشد٫ کردارهای روزانه افرادی است که در آن مکان زندگی میکنند.
۳- رکن رکین هویت و مکان در تعریف کلاسیک٫ جایگیری (emplacement) و زمینه مندی (groundedness) است. از همین روی معنای مکانی که در آن متولد شده ایم از خلال فیزیکی بودنش و اینکه ما آنرا می بینیم بدست می آید. گویی چیزی در این خاک حک شده است. از پس همین نگاه است که اسکوبار میگوید: " فرهنگ بوسیله بدنها در مکان ثبت میشود". اما او بدین نکته توجه نمیکند که هر امر دوردستی (گلوبالی) نیز دارای سویه های فرهنگی است. و بنابراین هر امر دوردستی میتواند در مکانی نزدیک (لوکال) ثبت شود. بنابراین جایگیری و زمینه مندی مکان به خودی خود نشانی از هویت ندارد. آنچه هویت یک مکان را بر می سازد٫‌کردارها و روابط متقابل افرادی است که در آن مکان زندگی میکنند.
۴- دو مثال می تواند کمک بیشتری به توضیح این مسله کند: اول باید به مصرفی شدن جامعه ایران اشاره کرد که در واقع مکانمند کردن و جایگیری فرهنگ سرمایه داری در ایرانی است که تاریخی کاپیتالیستی نداشته است. دوم میتوان از عدم جایگیری و بی مکان بودن فرهنگ سلطنتی ( که بیش از دوهزار و پانصد سال بر تاریخ ایران سایه افکنده بود ) اشاره کرد که سویه های فرهنگی آن (به جهت گفتمانهای غالب ضد پادشاهی بعد از انقلاب ) از شهرهای ما محو شده است. بنابراین آنچه بیش از تاریخ یک مکان٫ هویت آنرا مشخص میکند٫ روابط اجتماعی و کنشهای متقابلی است که در آن مکان جریان دارد.
۵- هویت در بستر روابط جایگرفته شده در مکان برساخته میشود. این روابط به همان اندازه که متاثر از تاریخ یک مکان است٫ از فواصل جغرافییایی نیز تاثیر می پذیرد. این نکته بویژه در عصر ما که فواصل دور از طریق ماهواره و اینترنت و تلویزیون در نزد ما حاضر است٫ اهمیت دوچندان می یابد. علاقه نوجوانان و جوانان به موزیکهای غربی نیز در همین پرتو تفسیر میشود. گویی دیگر این نوع نتهای موسیقیایی بازنمای احساس امروزین آنان است. گویی هویتشان با سبکهای راک و متال و رپ و ... گره خورده است.
۶- رابطه ای دانستن مکان و هویت٫ یک نتیجه دیگر نیز با خود بهمراه دارد. از آنرو که ما خود حاملان اصلی معنای مکان هستیم٫‌مسولیتی بر گردن ماست. مسولیتی که هویت هر مکان را متوجه ما میکند. این ماییم که با کنشهای هر روزه مان هویت هر مکان را برمی سازیم. حال بیش از آنکه وارثان ناخواسته فرهنگ و هویت باشیم٫ سازندگان موثر آن هستیم. بنابراین باب گفتگو باز است که کدام فرهنگ و هویت را ترجیح میدهیم. از این رو مکان٫ فضایی است برای گفتگو و مذاکره. گفتگویی که بیش از مولفه های کلامی٫ از مولفه های غیر کلامی شکل میگیرد. برای همین همه ما در این گفتگو سهیم هستیم٫ حتی آنکه حرفی نمیزند.