۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

بازخوانی جامعه شناختی قوی سیاه

"قوی سیاه" ترکیب دو ایده اساسی برای رسیدن به هدفی مشترک است. ایده رهایی از اتوریته و ایده دیالکتیک که در خواست رسیدن به کمال (perfection)به همدیگر پیوند میخورند.

نینا دختری است آرام، مودب و با دیسیپلین. گویی او همواره به حرف مادرش گوش میدهد و در قبال آن، مادر از او نگه داری میکند. غذایش را آماده میکند، لباسش را تنش میکند، ناخنهایش را میگرد. مادر نینا، جمع تمام اتوریته هایی است که بر نینا حکم میراند. خوب و بد را به او نشان میدهد و باید و نباید را برایش مشخص میکند. تصویر اولیه نینا، تصویر دختری است که تمام این قوانین را در خود درونی کرده است. رابطه قدرت میان مادر و دختر، خود را در بدن نینا نمایان میکند. گویی بدن او مرکز و مقصد تمام این قدرتهاست. همین بدن مطیع در اوایل فیلم مورد نوازش مادر قرار میگیرد، چراکه به تمامی پایبند به اتوریته است. نینا برای خویش، خودی (Self) متصور نیست.صحنه ای که در اوایل فیلم نینا را بهمراه دیگر بالرینها، در حال تمرین یکدست و همسان حرکات باله نشان میدهد، حاکی از وجود قدرتهای همگون ساز (Homogenising) است که توان فردیت بخشی را از او ستانده اند. گویی در جامعه بالرین ها، هیچ تفاوتی و به طریق اولی هیچ فردیتی وجود ندارد و همه به تکرار حرکات یکسان و همانند گرفتارند.

اما این نظم پابرجا نمی ماند. تنها یکنفر میتواند نقش قوی سفید را بازی کند. او باید منحصر به فرد باشد. او باید کامل باشد.نینا عصیان میکند. نینا به این جملۀ مربی می اندیشد که " اینهمه دیسیپلین برای چه؟" او بالرین خوبی است، اما هنوز کامل نیست. او می تواند معرکه باشد. او از مربی اش می آموزد که باید خود را رها کند. باید هم خود را و هم تماشاچی را غافلگیر کند و بدین منظور نیاز دارد تا از ید قدرت این نظم تجسد یافته در بدنش رها شود. آغاز این اندیشه با بوجود آمدن اولین خراشها بروی بدنش همراه است. گویی این زخمها، نماد ترک برداشتن اتوریته ها هستند. نینا آغاز به شناخت خود میکند. او می خواهد بدنش را از نو کشف کند. در همین میانه است که اولین صحنه تصادم سوژۀ سرکش با اتوریته به میان می آید، صحنه ای که نینا بروی تخت، در حال "ور رفتن" با خود است که ناگهان چشمش به مادر می افتد. ترس و غافلگیری توامان در صورتش ظاهر میشود. گویی او وارد قلمروی ممنوعه شده است. به هر حال در برخورد اول، این نینا ست که مغلوب اتوریته میشود. او از این کار دست میکشد.

اما در خلال همین مبارزات روزمره علیه قدرتهای تجسد یافته در بدن، پای قوی سیاه به فیلم باز میشود. او به شکل دختری بازیگوش نشان داده میشود که به هیچ وجه تن به نظم موجود نمیدهد: در سالن تمرین سیگار میکشد، در حین سخنرانی می خندد، تابوهای جنسی را میشکند، با پیشخدمت رستوران لاس میزند، قرص شادی آور میخورد و .... اما این قوی سیاه کسی نیست جز نفی قوی سفید ( یا به بیان فیخته ای آنتی تز او) از این لحظه به بعد دیالکتیک میان قوی سفید و قوی سیاه آغاز میشود. این دیالکتیک به کمک مبارزه علیه اتوریته می آید تا نینا را به کمال برساند. این پروسۀ میان ایده، نفی ایده، نفی نفی ایده ( تز، آنتی تز، سنتز) با عمیق شدن زخمهای بدن نینا نشان داده می شود. گویی او در حال پوست اندازی است. تضاد نینا با نفی خود در صحنه رودررویی او با مادر به زیبایی نشان داده شده است. هنگامی که نینا با لیلی از کلاب به خانه بر میگردند، مادر از او انتظار پاسخگویی دارد. اما او دیگر آن قوی سفید و سر به زیرِ سابق نیست. مادر را کنار می زند و با قوی سیاه به اتاقش می رود. صحنه معاشقه نینا با لیلی بازنمای درهم آمیخته شدن تز و آنتی تز است. از اینجا به بعد دیگر اتوریته آن قدرت قبلی را ندارد. مادر دیگر از او محافظت نمیکند. نظم قدیم در حال فروپاشی است، چه به شکل اتوریته های خارجی باشد (مادر نینا) و چه به شکل قدرت متمرکز شده در بدن.این فروپاشی در اواخر فیلم به اوج خود میرسد. جایی که نینا رو در روی مادر می ایستد و دست او را لای در له میکند.

بالاخره روز نمایش فرا میرسد. این آخرین مرحله از تصادم تز و آنتی تز است. روزی است که سنتز بوجود می آید. گویی در این روز قرار است نینا به تکامل برسد. در بخش اول نمایش، نینا حین رقص به زمین میخورد. او هنوز کامل نیست. هنوز پیدایش سنتز مرحلۀ نهایی خود را طی نکرده است. به تصویر کشیدن مرحله نهایی، ترس و دلهره را برای تماشاچی بهمراه دارد. پلانی که قوی سفید با قوی سیاه گلاویز میشود و او را میکشد. مدتی طول میکشد تا مخاطب متوجه شود آنکه مرده، خود قوی سفید بوده است ( ایده نخست یا تز) و نه قوی سیاه. مرگ قوی سفید اما همراه با تکمیل شکلگیری سنتز است. سنتز با چشمانی قرمز و اعتماد بنفسی خارق العاده پا به صحنه نمایش میگذارد. رقص بالۀ او چنان است که تماشاچی را مبهوت خود میکند.

بله، او کامل شده است. او دیگر قوی ضعیف و سر به زیری نیست که جولانگاه قدرت باشد. او با چشمانی خونین از دیگر قوها متمایز است. او خود را از خیل عظیم قوها جدا کرده و صاحب فردیتی منحصر به فرد شده است.