۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

کار روشنفکری/ کار فیزیکی

نخست
‎پدرم همیشه در مقابل میل شدید من به فعالیت سیاسی، از اهمیت ساخت ایران در آینده حرف میزد. میگفت جای امثال شما در دانشگاهها و آکادمی هاست و نه وسط خیابون. او باور داشت باید کسانی فارغ از عمل سیاسی به ساحت نظر بپردازند، تولید دانش کنند و فرهنگ عمومی را ارتقا دهند. اما تضاد میان میل من و نگاه او از دل نگرانی یک پدر نسبت به آینده فرزند فراتر میرود. شکافی نظری در میان است، شکافی که کار روشنفکری را از کار فیزیکی، فرهنگ را از سیاست، عین را از ذهن و آینده را از حال جدا میکند. این شکاف تا آنجا ادامه پیدا میکند که آشتی پذیری گفتار با کردار ممتنع میشود: کلام، حامل اندیشه و فرهنگ و از اینرو باارزش میگردد، حال آنکه کردار همپیوند دست و پا میشود و فاقد ارزش. بر همین منوال پدرم( که من در نگاهش روشنفکر مینمایم) مکانی جز دانشگاه برایم متصور نیست و خیابان را سزاوار سیاه دستان میداند ( بنظرم رساترین کلمه است برای آشکار کردن گسست ارزشی مستتر در این نگاه: کلام در مقابل عمل، روشنفکر در مقابل سیاه دست) . در افق چشم پدر، زمانِ حال بصورت شگفت آوری از آینده جدا شده است: باید بذر "اندیشه" را در "حال" کاشت و منتظر به "عمل" نشستنش در "آینده" شد.

دوم
‎ابژه ها ( چیزهایی که با آگاهی ما همپیوند میشوند) تا زمانی وجود دارند که ما، در مقام سوژه، بدانها معنا دهیم. اگر ما لحظه ای از معنادهی به ابژه ای بازایستیم،‌ آن ابژه دیگر برای ما وجود ندارد، بعبارتی دیگر واقعیت نخواهد داشت. به همین منوال یک چیز ثابت، مثلا یک پاره سنگ، با توجه به معناهای گوناگونی که سوژه در زمانها و مکانهای مختلف برای او برمی سازد، رنگ واقعیتهای متفاوتی به خود میگیرد. گاه تکیه گاهی برای کوهنوردان میشود، گاه سجده گاهی برای مومنان و گاه ابزاری برای دفاع در انتفاضه.

سوم
‎فرایند خلق معنا امری فردی و خصوصی نیست، بلکه معنا بصورت اجتماعی ساخته میشود. در واقع این جامعه است که با تمام نیروهای اجتماعی-هژمونیک و استفاده از ابزارهای تکنیکی- فنی اش دست به خلق معنا میزند. پس هیچ معنایی خارج از اجتماع تولید نمیشود. چنانکه لاکلائو میگوید: امر گفتمانی چیزی نیست جز گردهمایی معناهای بصورت اجتماعی تولید شده که جامعه بر آن استوار است. بنابراین هیچ امر اجتماعی ای خارج از گفتمان تعین نمی پذیرد. بر همین سیاق باید گفت امر گفتمانی، امری اجتماعی است.

چهارم
‎فرایند خلق معنا امری صرفا زبانی نیست، به این دلیل ساده که معنا صرفا امری زبانی نیست. معناها ورای زبان حرکت میکنند. آنها چیزی بیش از دالهای دلالتگر هستند. معنا، هم سرشتِ آگاهی ست. آگاهی ای که خود نیروی محرکه زندگی روزمره است. بنابراین این آگاهی نه تنها در کردارهای گفتمانی (کردارهای زبانی) ما نهفته است که کردارهای غیر گفتمانی (کردارهای عملی) ما را نیز فرم می بخشد. آنچه بر زبان ما جاری میشود چیزی جدا و پاره شده از آنچه انجام میدهیم نخواهد بود. بهمین جهت هر کرداری (گفتمانی و غیرگفتمانی) همپیوند با گفتمانی خاص است و بر معنایی ویژه دلالت دارد.

پنجم
‎زمان= ۵ صبح
‎مکان= خیابان شهر
‎ ابزار= جرثقیل و طناب و آمبولانس
‎این زمان، مکان و ابزارها بدون حضور پانزده هزار نفر که از ساعت ها قبل با پفک و تخمه خود را مهیای تماشای به دارکشیده شدن جوانی هفده ساله کرده اند، هیچ معنایی ندارد. در واقع اعدام جوان زیر هیجده سال تنها زمانی ممکن میشود که کردارهایی اینچنینی ( حضور در ساعت چهار و نیم صبح، خرید پفک و تخمه و تماشای قتل) نیز همراه اش باشد. بی جهت نیست که خیابان شهر که برهنه ترین فضا برای برخ کشیدن معنا، و از اینرو اصلی ترین مرکز برای تولید امر جمعی است، بعنوان مکان به دار کشیدن برگزیده میشود.

ششم
‎همانطور که تداوم یک گفتمان و یک معنا، نیازمند بازتولید کردارهای گفتمانی و غیر گفتمانی مختص خود است، تغیر گفتمان نیز محتاج تولید کردارهای گفتمانی و غیر گفتمانی جدید است. گفتمان حجاب رسمی، برای مثال، هیچگاه بدون موهای بیرون افتاده و روسری های رنگارنگِ تبدیل شده به مُد نمی توانست تِرک بردارد. اتفاقا سرشت جمعیِ این خلق معنا، سوژه های بی حجاب را بر آن میدارد تا در کنار یکدیگر به خیابان بیایند، یکدیگر را برشناسند و تشکیل سوژه ای جمعی دهند. وگرنه نداشتن روسری در مهمانی و پارتی های خصوصی نتیجه ای جز تولید سوژه های یکه و تنها و بدور افتاده از یکدیگر که عقیم از متلاشی کردن گفتمان مسلط و ناتوان از خلق معناهایی جدید هستند، نمیدهد.

هفتم
‎میخواهم بگویم
‎الف) گفتار و کردار همبسته یکدیگر هستند و نه جدا و پاره پاره. چراکه هر دو از یک جا فرمان میبرند: آگاهی
‎ب) فرهنگ و قدرت بشدت به یکدیگر گره خورده اند. چراکه قدرت، فرایند خلق معناهای جدید را نشانه گرفته است و این یعنی هم زبان و هم بدن. از یکسو قلم را می شکند و از سویی دیگر بدن را شلاق میزند.
‎ج) آينده از حال جدا نیست. بر عکس آینده خود در حال نظم و نسق میگیرد. این یورش جمعی ما به حال است که آینده را تغیر میدهد و از آن چیزی میسازد که ما میخواهیم. در واقع معنای آینده در حال تعین میشود و نه در آینده.
‎پس باید دوباره با لاکلائو هم کلام شد که "جامعه و تاریخ کتابی ناتمام است."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر